خانم ستایش ،مسئول دبیرخانه یه تقه به در شیشه ای اتاقم زد و با صدای بلند گفت : "اجازه هست؟" پنجره وبلاگ را Close کردم و از پشت میزم بلند شدم و یه لبخند گنده تحویلش دادم و گفتم:"صبح بخیر ،بفرمایید خانم ستایش " زل زد به صورتم و دستشو دراز کرد و گفت :"سلام صبورا جون،خوبی؟" بازم داشت دنبال رد آرایش احتمالی رو صورتم می گشت ، اون اوایل که منو می دید ، یه روز می گفت :" وای چقدر امروز پوستتون بهتر شده ؟ شفافـــــــــــــــــ ... " یا مثلا " چشمات تیره تر شده ،برااااق..." منم با سادگی تصنعی میگفتم :"شما لطف دارین،رنگ پریدگی کم خوابیه که به چشمتون قشنگ می یاد ." جواب دادم :" شما خوبین خانم ستایش ؟" جواب داد :"راستش خواستم ببینم شما CD آزمون مهارتهای هفتگانه ICDL را دارین ،کپی شو بهم بدین ؟ یه بخشنامه اومده که همه کارمندا از مدیر گرفته تا کارمند عادی،از دکتر ومهندس تا دیپلمه، باید مدرک ICDL شونو تا آخر...ماه ، تحویل واحدنیروی انسانی بدن ." گفتم :" جدی ؟" جواب داد:" بله ،همه حتی مهندس های کامپیوتر ... راستی شما CD شو دارین ؟ خانم مهندس " روی خانم مهندس ،تاکید کرد . یاد روزی افتادم که با خوشحالی بهم گفت : "یه بخشنامه اومده ،دیگه کسی حق نداره از عنوان دکتر یا مهندس استفاده کنه ...بعد با حرص عجیبی ادامه داد ... این عناوین فقط مال جهان سومیهاست ،بری اروپا هیچ کس از اینا استفاده نمی کنه ... " از همون روز برای اجرای هرچه بهتر بخشنامه ، اسم کوچیکمو صدا میزنه ،بخصوص مواقعی که لازم باشه به کسی نشون بده چقدر با هم صمیمی هستیم. گفتم :" اجازه بدین CD هامو تو خونه چک کنم ،اگه بود حتما " چشماش خندید ،بعد زود گفت: " البته میترا هم قولشو بهم داده (میترا سوپر وایزر اینترنت اداره است )... ولی چون شما تدریس هم می کنین ، حدس زدم CD را داشته باشین. " چند روز بعد از گرفتن CD سوالات ICDL ، یه همکار دبیرخانه از واحد دیگه را فرستاد پیشم تا جواب سوالات اکسس را براش توضیح بدم ،بعدشم خودش چند تا ورق از سوالات مبانی را آورد تا اشکالاتشو تصحیح کنم. میون حرفاش گفت :" قراره جای زهرا و جمیله امتحان اینترنتشونو من بدم ." (زهرا مسئول دبیرخانه نیروی انسانی بود و جمیله مسئول دبیرخانه ذیحسابی) گفتم :"کجا قراره امتحان بدین ؟ یه وقت متوجه بشن چی؟" گفت:" واحد آزمون سازمان مدیریت نیروی انسانی تو خیابان ... ، تازه نرم افزار آزمون ،نمره را مشخص میکنه ، خیلی ها این کار را می کنن ،جای همدیگه امتحان می دن ..." نمی دونم چی شد که وقتی سولماز گفت می خواد بره کلاس ICDL ثبت نام کنه ،باید مدارکشو تا ... ماه تحویل محل کارش بده ، بهش پیشنهاد دادم ، وقت برای کلاس نذاره ، خودم می رم هم جای خودم هم جای اون امتحان می دم... یکشنبه زنگ زدم واحد آزمون سازمان مدیریت و برای چهارشنبه صبح ساعت 9 وقت گرفتم. چهارشنبه پاس ساعتی گرفتم و رفتم سازمان ،واحد آزمون طبقه سوم بود ،رفتم دفتر مدیریت ، یه اقای مهندس جوون پشت میز نشسته بود . سلام دادم وخودمو معرفی کردم ،در حالیکه جواب می داد نگاهی به لیست افرادیکه برای آزمون اون روز ثبت نام کرده بودن انداخت و ازم پرسید: "کدوم مهارت را امتحان میدین؟" گفتم:" اگه ممکن باشه همشونو " گفت :" اخه وقت نمی شه ،خیلی ها ثبت نام کردن " گفتم :" سعی میکنم تو تایم یه آزمون همشو تموم کنم ." سرشو تکون داد و گفت :" هرکسی حداکثر تو یه روز چهار تا آزمون می تونه بده ." گفتم:" من علاوه براینکه رشته ام کامپیوتره ، کارت مربیگری هم دارم ،فکر نمیکنم مشکل خاصی پیش بیاد ." یه کم فکر کرد و گفت :"نظرمهندس مقبلی شرطه " بعد گوشی تلفن را برداشت و به مسئول برگزاری آزمون زنگ زد و ازش خواست که چند لحظه بیاد دفتر . چند دقیقه بعد ،آقای لاغر و قدبلندی که چهل ،چهل وپنج ساله بنظر میرسید وارد اتاق شد. وقتی فهمیدم ،اقای مقبلیه ، از جام بلند شدم و خودمو معرفی کردم و پشتبند گفته های آقای مدیر ،برای اقای مقبلی توضیح دادم که می تونم همه مهارتها را تو تایم کوتاهی امتحان بدم. اقای مقبلی از بالای عینکش زل زد تو صورتم ، چشم که به سیبیلهای کم پشت وکوتاهش افتاد ،چندشم شد، همیشه از مردایی که موهای سفید سیبیلشونو کوتاه می کنن ،تا جوون به نظر برسن ،بدم می یاد. آقای مقبلی گفت : "اسمتونو تو لیست بنویسین و بیایین ببینیم چی می شه ." بعد از اتاق خارج شد. آقای مهندس جوون ، خودکارشو برداشت و بهم گفت :"ببخشید اسمتون ؟" با خودم گفتم چقدر حواس پرته ،دوبار خودمو معرفی کردم یادش نمونده . پرسیدم:"مدارک؟" جواب داد:" چیزی لازم نیست ،فقط مشخصاتتونو تو این لیست بنویسین ." لیست را پرکردم و رفتم طرف سالن آزمون، آروم تقه زدم به در و در را باز کردم . ده- دوازده نفری مشغول امتحان بودن . آقای مقبلی نشسته بود ،پشت کامپیوتری که بنظرم سرور آزمون بود ،مشخصاتمو پرسید و وارد کامپیوتر کرد،بعد یه برچسب که توش شناسه کاربری ورمز عبور نوشته شده بود داد دستم و اشاره کرد به یکی از کامپیوترها ،رفتم نشستم سرجام،وشروع کردم، بعضی از سوالا تکراری بود . امتحانا که تموم شد ،آقای مقبلی را صدا زدم ،اومد ویه نگاه عمیق انداخت بهم وگفت :" تموم کردی؟" گفتم :"بله، لبخند خفیفی زد و گفت :"می تونی بری." از سالن اومدم بیرون ، تو راهرو خانم ستایش و دو سه نفر دیگه از همکارا نشسته بودن ،با دیدن من تعجب کردن ، خانم ستایش گفت:" صبورا جون ،تو هم امتحان دادی؟ چطور بود ؟" لبخند زدم وگفتم :"بله، نگران نباشید ،سوالاش خیلی ساده ست." بعد رفتم طرف دفتر ،اقای مهندس جوون پرسید :" چطور بود ؟ " گفتم :" همشون قبول شدم ،گواهی ها کی صادر میشه ؟" جواب داد:" ده – بیست روز طول می کشه." خداحافظی کردم و اومدم بیرون . دو هفته بعد،تصمیم گرفتم جای سولماز هم امتحان بدم. با اینکه مطمئن بودم قیافه من یاد کسی نمی مونه ، سعی کردم حسابی تغییر قیافه بدم ، عینکمو درآودم و لنز گذاشتم ، یه ذره رنگ و رومو عوض کردم و رفتم سازمان مدیریت. تو حیاط یه عده نشسته بودن روی صندلیها ، بنظرم برای کار دیگه ای اومده بودن، رفتم طرف ساختمان اداری ، از پله ها که می رفتم بالا ،صدای طپش قلبمو می شنیدم ،وقتی دیدم در اتاق مدیر بسته است یه ذره ارومتر شدم ،از خدمات اونجا پرسیدم :"امروز امتحان ICDL نمی گیرن ؟" جواب داد:" آقای مقبلی تو سالن داره امتحان می گیره ." تا پشت در سالن رفتم، مردد بودم در را بزنم یا نه؟ پشت در نوشته بود ،ارائه کارت شناسایی الزامیست. تا حالا اینو ندیده بودم، دفعه قبل هم که نه عکس خواستن نه کارت شناسایی ، یه نفس عمیق کشیدم و در را باز کردم ، اقای مقبلی مثل همیشه پشت میزش نشسته بود. برگشن طرف در و نگاه کرد.بعد حس کردم چشماشو یه کم تنگ کرد و روی صورتم مکث کرد. با خودم فکر کردم ،داره دنبال نشانه های آشنایی می گرده ،باید خودمو بی تفاوت نشون بدم،عین کسی که اولین باره اومده اینجا ، بنابراین یه ذره مکث کردم و برگشتم دور تا دور سالن را نگاه کردم،عین کسانیکه اولین باره وارد سالن می شن. بعد با سادگی طرفش نگاه کردم و گفتم:" سلام، ببخشید دفتر بسته بود،فیشها را باید تحویل شما بدم؟" با تردید گفت : "بله ..."یه کم مکث کرد ، انگار قیافه ام بنظرش اشنا می اومد، منم خونسرد فیشها را طرفش دراز کردم ، یه ابروشو داد بالا و خواست با یه دستی زدن به تردیدش غلبه کنه ،پرسید: "مگه امتحاناتتون تموم نشده ؟" تردید نکردم و متعجب گفتم:" تازه اولیشه ." بعد طرف خانومی که از جاش بلند شده بود نگاه کردم ،تا اقای مقبلی هم متوجه اون بشه وحواسش پرت شه . اقای مقبلی گفت :" اسمتون ؟" گفتم :"سولماز ..." ... یه ذره مکث کرد،مطمئنم بودم داره تو کامپیوتر داره دنبال اسمم می گرده ، عین کسی که نگران سختی سوالای ازمونه ، به مونیتور اقایی که داشت رو نزدیکترین سیستم امتحان می داد،سرک کشیدم. حس کردم اقای مقبلی داره زیر چشمی نگان می کنه ،برگشتم طرفش و خونسرد منتظر موندم ، انگار چیزی را که می خواست پیدا کرد وگفت : "صبورا ...،خواهرتونه ؟" گفتم:"بله " پرسید:"دوقلویین ؟" گفتم:"نه صبورا یه سال از من بزرگتره." گفت:" یعنی ممکنه دونفر اینقدر شبیه هم باشن" با خودم گفتم،ای بابا پیرمرد تو قیافه منو از کجا یادت مونده ،روزی سی چهل نفر می یان اینجا امتحان می دن. بعد لبخند شدم. اقای مقبلی ، سر فیشها را پاره کرد وبهم گفت :" ممکنه کارت شناساییتونو ببینم." تو دلم گفتم ول کن نیست. گفتم :"بله ،حتما" بعد دستمو بردم طرف کیفم و توشو گشتم وگفتم :"شرمنده " آقای مقبلی گفت:"ناراحت نشین ولی امروز فقط یه مهارت را می تونین امتحان بدین ، برای امتحانای بعدی لطفا کارت شناسایی خودتون را همراه بیارین." گفتم:"چشم" لیست مشخصاتی که دفعه قبل تو دفتر برای خودم پر کرده بودم ،اینبار تند تند برای سولماز پر کردم،بعد از اینکه شماره موبایل سولماز را نوشتم ،یه لحظه ترسیدم که نکنه برداره به شماره موبایل زنگ بزنه، بعد یه امضای دایره ای زدم وتحویلش دادم،برچسب شناسه کاربری ورمز عبور را تحویل گرفتم ونشستم پشت یه سیستم و شروع کردم، کلی معطل کردم و چند تایی را غلط جواب دادم، بلند که شدم . من بودم به شماره موبایل زنگ می زدم. اومد طرفم وگفت :"لطفا دفعه بعد هم کارت شناسایی خودتون ،هم کارت شناسایی خواهرتونو با خودتون بیارین." گفتم:"حتما" بعد برای اینکه خیالشو راحت کنم ،گفتم :" دفعه بعد که خواستم بیام با خواهرم می یام". گفت:"فیشها هم همینجا می مونه ." گفتم:"اشکالی نداره". اومدم بیرون،حس کردم خون به صورتم هجوم آورد، قلبم تند تند می زد، از دست خودم،برای اینکار عصبانی بودم. شماره سولماز را گرفتم و همه چیز را براش توضیح دادم. سولماز پرسید :"گواهی های خودتو نگرفتی نه؟" گفتم:"نه" گفت:"می خوای هفته دیگه بریم ،هر کدوم با کارت شناسایی های خودمون " گفتم:"نمی خواد ، بذار ببینم چی پیش می یاد." سولماز گفت:"خیلی زود رفتی ، باید یه ماه صبر می کردی" گفتم:"همه جای هم می رن هر روز امتحان می دن، به هیشکی گیر نمی ده ... تازه شک داشت ،مطمئن نبود،منم هم تغییر قیافه داده بودم ... لنز گذاشته بودم..." سولماز خندید و گفت :" من وتو با عینک شبیه هم می شیم ....بنظرم از تن صدات فهمیده " .... تا چند روز حسابی فکرم مشغول بود . اخر سر به این نتیجه رسیدم از خانم ستایش که هنوزم برای امتحان دادن می ره،بخوام کپی کارت شناساییمو ببره و گواهی های منو از اونجا تحویل بگیره. بنظرم این بهترین راه حله.
اصلا دست ودلم به نوشتن نمی یاد.
امروز اولین جلسه کمو تراپی مامانه، مجبور شدم بیام سر کار ، بابا وسولماز و علی با مامان می رن ، یه مقدار کار نیمه تمام دارم که باید تمومش کنم، برای جلسه فردا هم که از یک ماه پیش درخواست تشکیلشو داده بودم، باید یه چیزایی آماده کنم و تحویل مدیر مون بدم و مرخصی بگیرم ، تا با مامان باشم.
مامان خیلی می ترسه، بابا خیلی می ترسه ، من وسولمازم می ترسیم.
کاش می شد یه طوری برم پیش خدا و سلامتی مامانمو ازش پس بگیرم.
احساساتم این روزا متغیره، سعی میکنم خودمو گول بزنم، با سولماز که راجع به بیماری ونظر دکترش حرف می زنیم ، بغضمو قورت می دم، اونم همینطور،سعی می کنم بهش روحیه بدم ، بهش میگم چشم همه ما به توئه ، روحیه تو نباز، شرایط بدتر از اینا را داشتیم که هیچ کسی باهامون نبوده ، به جز خدا...
خدا جونم یادته، یادته 20 بهمن سال هشتاد را؟
چقدر باهات درد و دل می کردم؟
چه روزای بدی را پشت سر گذاشتیم؟
فقط تو بودی که کمکمون کردی.
بازم کمکمون میکنی؟
به خدا هم من، هم سولماز ، هم بابا ازت ممنونیم .
...
سولماز این روزا سعی میکنه ،مامان را ببره خرید ، تو این هفته به اصرار سولماز ، مامان برای خودش دوتا مانتو خریده.
خیلی هم بهش می یاد .
علی هم یه گوشی موبایل.
منم ؟ منم هیچی ...
هفته پیش دو شنبه قرار بود نتیجه بیوبسی را بدن ، از نصفه شب بیدار شده بودم وخوابم نمی برد.
قلبم حسابی سنگین شده بود وکند بالا پایین می رفت .انگار یه وزنه بهش وصل کرده باشن و مجبور باشه تو سر بالایی دنبال خودش بکشه.
بعد که گفتن نتیجه موند واسه شنبه این هفته ، خیالم راحت شد.
مامان ، میگه ، اگه اصلا نرم دکتر ، چی میشه؟
اگه بهش توجه نکنم؟ ...
سولماز سعی میکنه، راجع به بیماری ومراحل درمان ،به مامان اطلاعات کافی بده ، الان دیگه همه چیز را میدونه ، به جز یه چیز....
من نذر 5 روز ، روزه به نیت 5 تن آل عبا کردم، یه روزشو گرفتم ، بقیه شو گرو نگه داشتم.
سولماز قراره، عروسک بخره و برای حضرت رقیه بفرسته سوریه.
بابا نذر قربونی حضرت عباس گفته.
مامان علی هم سمنو نذر کرده...
...
نمی دونم چرا یاد قصه آبشوران افتادم ، وقتی ننه شون مریض بود ، قرآن گرفتن رو سرشون و بچه ها را بردن رو پشت بوم ، حتی آبجی کوچیکشونو رو سرشون گرفتن تا خدا اونو بهتر ببینه وبهشون رحم کنه...
مامان این روزا همش خواب می بینه ، شبی که قرار بود نتیجه بیوبسی را بدن ، تو خواب دیده بود ، از سر تا پا لباس احرام پوشیده ، دارن با آب نمک می شورنش ، حسابی ترسیده بود....
سولماز می گفت دوستش تو خواب دیده که مامان مریضه و یه عده مریض دست به دعا واسه سلامتی مامان شدن.
منم... منم هیچ خوابی ندیدم.
دم دمای غروب ، علی من ومامان وسولماز را می بره بیرون ، می گردیم ، هله هوله می خوریم و خسته وکوفته برمی گردیم خونه....
دنبال چیزی میگردم که آرومم کنه، از شنیدن خواب هایی که راجع به سلامتی مامان از دهن سولماز وبقیه می شنوم تا جواب فال قهوه...
سولماز با یکی از دوستاش دیروز رفته بودن فال قهوه، بهش گفتم موقع برگشتن کلی حرفای قشنگ قشنگ واسه مامان تو برگه بنویس وبهش بگو فال تو را هم گرفتم.
عینهو آخرین برگ نقاشی شده درخت پشت پنجره ، روی دیوار ...
ولی سولماز جدا فال گرفته بود وبرگه شو واسه مامان آورده بود، میگفت ، دقیقا به ماستکتومی سینه چپ اشاره کرده بود و گفته بود مهر ماه ماه خیلی بدی براتون خواهد بود و دی ماه ماه سلامتی وبهبودی کامل...
از سولماز پرسیدم ، اینا را از خودت نوشتی ، گفت نه به خدا همشو لیدا از تو فنجون بهم گفت.
...
مامان از کمو تراپی میترسه ، میگه موهام می ریزه ،
سولماز میگه، سلامتیت مهمتر از موهاته ، نترس ، ابروهات که تتو داره ، می گردم یه کلاه گیس عالی برات پیدا میکنم ، مامان زیاد راضی نیست ،میگه، مشخص میشه ، بهش گفتم کلاه گیسو به رنگ موهای خودت ،زیتونی ، رنگ میزنیم . اونوقت دیگه هیشکی نمی فهمه.
اون روز با دقت تو آینه زل زده بود به صورتش ، یه چین بین دو تا ابروشو نشونم داد وگفت ، این تازه افتاده بین دوتا ابروم....
از دو سال پیش که خاله ، زیر بیهوشی ، تو بیمارستان ، از دستمون رفت ، مامان روحیه شو از دست داده ، می ترسه ، می گه ، نمی تونم مریضی را ، جراحی را ، کمو تراپی را پشت سر بذارم.
اون روز مامان بهم می گه، زود حامله شو، به خودم گفتم ، مامان همیشه قوی بوده ، تکیه گاه بابا ومن وسولماز ، اگه حس کنه که بازم مسئولیت داره ، یکی هست که بهش احتیاج داره ، شاید بتونه با مریضیش بجنگه ...
اما حالت تهوع ودل دردی که از خواب بلندم کرد ، بهم فهموند که الان وقت بچه دار شدن نیست...
از همه متنفرم، عصبی ام ، علی این روزا خیلی حواسش به منه ، هر چی میخوام زود فراهم می کنه ، می دونه وقتی ناراحتم ، نباید کاری به کارم داشته باشه...
دیروز دکتر مامان بهش گفت که اصلا غذا نخوره ، تا سه روز بعد کمو تراپی فقط مایعات بخوره ، فقط مایعات، دیشب براش سوپ درست کردم.
...
قرار شده ، هیچ کسی ندونه که مامان مریضه ، منم از اینکه بقیه بیان و دلسوزی بیخودی کنن و روحیه مامانو و ما رو خراب کنن ، متنفرم.
اون روز ، یکی بهم گفت ، چهل روز ،سوره یس ، بخون ، مطمئن باش که به حرمت سوره ، خدا حاجتتو می ده، خوندم ، به اینجاش که رسیدم ، یهویی یه حس اعتماد وجودمو پر کرد
"انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون"
حال و روز خوبی ندارم ، سعی میکنم قوی باشم .
یعنی میشه معجزه بشه ؟
هر وقت که فکرش می افته تو سرم ، زود پسش می زنم ، لعنتی ، شاید اگه خودم گرفتار می شدم ، می تونستم یه جوری باهاش کنار بیام.
وقتی سولماز گفت که مامان را متقاعد کرده ، برای مامو گرافی بره پیش متخصص زنان ، نگران شدم.
بدنم یخ کرد.
جمعه ای که شنبه اش قرار بود نتیجه مامو گرافی و آزمایش ها را بدن اونجا بودم ، همه چی خوب بود ، نگران بودیم ، سعی میکردیم به روی خودمون نیاریم.
شنبه صبح ، مامان زنگ زد وگفت که آزمایشها نرمال هستن ، خوشحال شدم ، ولی این نگرانی لعنتی نمی ذاشت خنده رو لبام بشینه ، عصری قرار بود بره پیش دکترش ، گفت از مطب که برگشتم خودم زنگ میزنم .
زنگ که نزد خودم زنگ زدم ، بعد کلی زنگ خوردن ،بابا گوشی را برداشت و توضیح داد که مامان داره گریه میکنه، خیلی سعی کردم پشت تلفن قوی باشم وبهش روحیه بدم که چیز مهمی نیست ، مامان همیشه قوی و مغرور بوده ، شنیدن گریه اش برام به حد مرگ دردناک بود .
همسرم گوشی را از دستم گرفت و با مامان حرف زد ، بهش گفت که امید همه ما به مامانه ، اگه روحیه شو حفظ نکنه که بقیه نمی تونن تحمل کنن ، این مسئله بین خانمها شایعه و....
فردا صبح ، سرکار مثل همیشه ساعت ده بهم زنگ زد وحالمو پرسید ، عین همیشه ، مغرور و پر انرژی ، با روحیه .
از اداره پاس گرفتم وراه افتادیم .
حال مامان خوب بود ولی بابا کم حرف شده بود و عصبی .
سولماز میگفت ، توده دو سانتی متری را با جراحی می تونن خارج کنن وبعد هم با چند جلسه شیمی درمانی حتما حال مامان خوب میشه ، با چند تا دکتر متخصص صبحت کردیم ، قرار شد ، مامان بیاد پیش یه متخصص انکولوژی ، بعد با نظر اون اقدامات بعدی را انجام بدیم ،
خیلی می ترسم ، دیروز خونه نزدیک مامان خوابیده بودم ، خوابای بد دیدم ، در مورد نتیجه آزمایش و ...
از خواب که بلند شدم ، چشم چپم خون شده بود ، سولماز میگه فشار داخل چشمی داری ، امروز می رم پیش متخصص چشم .
خدا جونم ... خودت کمک کن.
نزدیک به دو سه سالی می شد که برام غریبه نبودی ، ولی حتی تو مراسم سنتی خواستگاری هم نگاهمو از نگاهت می دزدیدم.
حس می کردم ، این کسی که اونجا نشسته و داره با اعتماد بنفس از خودش وکارهایش برای جلب رضایت بابا میگه ، تو نیستی .
وقتی برای جمع شیرینی تعارف می کردم ، متوجه شدم ، لا به لای موهات ،موی سفیدم داری .
نمی دونم ، چرا تو شرایط اضطراری ، تمرکزم می ره روی مسائل جزئی ، مثلا تمام مدتی که تو نگران جلب رضایت بابا بودی ،من تو فکر موی سفیدت بودم.
قبلا ،دو بار دیده بودمت ، یه بار اومدی دم در آموزشگاه و برای اولین بار خودتو معرفی کردی و کتاب بهم هدیه دادی.
یه بارم روز والنتاین اومدی ، ازم خواستی بیام کادوهامو ازت بگیرم ، سخت بود ولی قبول کردم ، مضطرب و بی قرار اومدم ، نتونستم تو چشمات نگاه کنم ، دلخور بودی که بعد دو سال دوری ، حالا که اومدی پیشم بازم نگاهمو ازت می دزدم .
حتی یکی دوماه مونده به نامزدی رسمی ، چهار شنبه صوری که به اصرار تو با هات اومدم بیرون تمام مدت مضطرب بودم ، اون روزم نمی تونستم نگات کنم ، وقتی حرف میزدی ، سعی میکردم با لبخند حرفاتو تائید کنم، صدام در نمی یاد. تو رانندگی میکردی و کوچه پس کوچه ها را می گشتی ، منم از اینکه کنارت بودم لذت می بردم.
هم بودنمون به سکوت گذشت ، یه سکوت لذت بخش بود .
بعد از اون روز من تصمیم جدی گرفتم ،دلم خواست باها ت ازدواج کنم ، مامانت که زنگ زد و وقت خواست که برای عید دیدنی بیایین خونه مون ، به مامان گفتم که دلم میخواد باهات عروسی کنم ، نمیدونی چی به من گذشت ، اونقدر سرخ وسفید شدم تا بهش بفهمونم که تو را دوست دارم .قانعش کنم که تو بهترین انتخابی برای من .
نمی دونم چه طوری بابا را راضی کردی ، اون شب که تا صبح تو هال راه می رفت و سیگار می کشید .
خودمو ازش قایم می کردم ، چشم تو چشمش نمی اومدم .
بعد از رفتنتون ، وقتی بهم گفت :"شطرنج بچین ، یه دست با هم بازی کنیم " قلبم ریخت ، فهمیدم میخواد راجع چی صحبت کنه ، وقتی داشت حرف میزد ، تمام مدت داشتم خونه های سیاه وسفید شطرنج را ردیفی می شمردم ، حرفاشو می شنیدم ،اما انگار تو خواب بودم .
روز عقدمون ،لحظه عقد ، داشتم به برگه ای که قبل عقد داده بودن دست تو تا امضا کنی و تو نمی خواستی امضا بزنی پاش فکر میکردم .
بعد از باز کردن شنل ،از وقتی با ذوق زدگی ، با صدای بلند گفتی :" وای چقدر خوشگل شدی " ، تمام مدت داشتم به خنده های ریز دوستام فکر میکردم .
موقعی که می رقصیدم ، تو با شیطنت و شادی ، رو به من وایستاده بودی و با خوشحالی کف می زدی و بدون توجه به بقیه سر تا پامو نگاه میکردی ، تمام مدت به این فکر میکردم که نکنه یه وقت از زور خوشحالی با من برقصی یا بغلم کنی .
موقعی که می خواستیم عکس بندازیم ، از نگاه کردن به چشمات شرمم می اومد ، تو هی میگفتی : تو چشمام نگاه کن ، بعد میخندیدی . برای اینکه بتونم تمرکز بگیرم و چشمامو از صورتت ندزدم تمام مدت به چین روی پیشونیت فکر میکردم.
یادته مامانت اومد صورتمو ببوسه ، گفتی :"یواشتر ،دردش می گیره " ، اون لحظه به تو داشتم فکر میکردم.
بوسیدنو بلد نبودم ، یادته تا مدتها از گونه ات یه بوس کوچولو میگرفتم .
می دونم عزیزم که تو تمام تلاشتو واسه خوشبختی من می کنی ، هیچ کسی تو دنیا نمی تونه به اندازه تو منو دوست داشه باشه .
یادته ، روز عروسی مون ؟
وقتی بابا حریر قرمزو روی لباس سفید عروس ،دور کمرم بست وسعی کرد بغضشو پنهان کنه ، حس کردم همه چی داره دور سرم میچرخه .
یه موج بزرگ اشک به چشمام هجوم اورد وبغضم شکست ،ماشینا که بوق زنان با چراغای روشن پشت سر ما راه افتادن .
مثل نگاه محتضر ،اخرین نگاه را به پشت سرم انداختم .
جمعیتی که هل هله کنان ازتوماشینا برامون دست تکون میدادن ، غمگینم میکرد .
تمام راه را گریه میکردم وتو نهایت سعیتو میکردی تا منو آروم کنی،ولی اشکام قطع نمیشد تو هم برای اینکه ماشینای همراهمون متوجه نشن ،دستتو از ماشین میبردی بیرون وبرای کسانیکه میرقصیدن دست تکون میدادی.
ازم میخواستی به سرنشینان ماشینایی که از هم سبقت میگرن تا به ما برسن ،لبخند بزنم و من با هر بار اصرار تو ، لجبازتر وبی تفاوت تر میشدم ، اونوقت تو مجبور میشدی ازشون سبقت بگیری تا کسی ما رو نبینه .
فقط وقتی با اصرار بهم گفتی یه نگاه به ماشین بغل دستیت بنداز و من صدای جیغ سولماز ودخترا را شنیدم ،تونستم لبخند بزنم وسرمو بچرخونم .
تو هم خوشحال شدی وازم خواستی بادکنکهای صندلی عقب را بیرون بریزم ومن عین بچه ها شروع کردم به پرت کردن بادکنکهایی که باد از دست من وبقیه میدزدید و با خودش میبرد و تو خوشحال ازاینکه صدای خنده های من ماشینو پر کرده ، ازم فیلم میگرفتی .
بادکنکها که تموم شد ،کمی اروم تر شدم ولی حس کردم خسته ام .
سرم رو بدون توجه به ماشینهایی که از کنارمون میگذشتن ،تو اون دوساعت فاصله بین شهرهامون ،روی زانوت گذاشتم وتو فقط وقتی دست راستو از نوازش موهام میکشیدی که میخواستی دنده عوض کنی تا کسی به گردمون هم نرسه .
یادته ؟ اون شب همین شب بود که من عروس خونه ات شدم.
کابوس می دیدم ...
پیر شده بودم و هنوز امیدوار سهمی بودم که قرار بود از این زندگی بگیرم.
دو تا بچه داشتم ،یه دختر ویه پسر ، هر روز تصمیم میگرفتم با بهتر شدن اوضاع ، بهترین مادر بشم، اما اوضاع هیچ وقت بهتر نمی شد.
کابوس می دیدم...
هر صبح تا عصر ،به امید پس انداز برای تهیه سرپناه ،کار میکردم ،اما سد زندگی من اونقدر سوراخ بود که با ده انگشت هم نمی شد کاری کرد.
کابوس می دیدم ...
از تنها همخونم دورم ،مرد کینه توز زندگی من مانع از دیدار ماست.
کابوس می دیدم...
ماهی ،یک روز دزدکی خودمو به قبرستان می رسودنم تا بر عزیزانم اشک بریزم ، هربار با شرمندگی بهشون قول میدادم که اگر اینبار نشد ،دیدار بعد سنگ مزار مناسبی براشون تهیه کنم .
کابوس می دیدم ...
هر بار که با خواسته اش مخالفت میکردم ، با مشت فقط روی سرم میکوبید تا اثر ضربه ها به چشم نیاد .
کابوس می دیدم ...
که وقتی خسته از زندگی ، به دنبال راهی برای رهایی بودم ، ترمز گوشخراش ماشینی ، من را به مقصد رسوند.
از یه روز مونده به روز مادر ، تا اخر هفته مرخصی گرفتم ،تا هم برای عرض تبریک و هم برای استراحت چند روزی را خونه پدریم به سر ببرم.
نتیجه اینکه ،احساس سبکی و آرامش عجیبی دارم ، چند روز بدون دغدغه ،مسئولیت حتی بدون ذره ای ماکیاژ فکر کردم، به سر بردن به طرز عجیبی دلچسب بود.
برای خودم برنامه هایی دارم ......اولین تصمیمم ، خوردن صبحانه است ،که صبحها، تو تنهایی اشتهایی نداشتم ، دومین تصمیمم هم تمرین یوگاست ، قبلا راجع به یوگا تحقیق کرده بودم ونتایج را تو صفحه ای جمع کرده بودم.راجع به نرمشهای صورت هم مطالبی را جمع اوری کردم.
برنامه ریزی برای امور منزل و یادگرفتن آشپزی ، بهبود زبان انگلیسی ، مطالعه دروس، کشیدن نقاشی ،پیاده روی و....
درد از یه نقطه شروع شده بود و حس میکردم ،هر بارهیولایی از میون دایره های هم مرکز درد،بیرون می یاد ومنو میبلعه .
از شدت درد حتی نمی تونستم فشار بیرون اومدن یه قطره اشک را تحمل کنم،یا حداقل ناله یا آه از گلوم خارج کنم .
یه وری خوابیده بودم، زانوهام خم شده بود و اونقدر ساق پای چپمو روی ملافه کشیده بودم که کل ملافه بین دو تا پام جمع شده بود،سرمو محکم به بالش فشار میدادم ،و با دستم به شونه های همسرم چنگ میزدم ،همسرم با دو دستش محکم بغلم کرده بود وصورتشو به صورتم فشار میداد تا دردم تسکین پیدا کنه، و من با هراحساس درد پشت پامو محکم به کمرش میکوبیدم تا شاید آرومتر بشم .
هر بار بعد از اینکارم ،متوجه شدت گرفتن دردم میشد و غمگین به چشمای پر از اشکم نگاه میکرد و ازم میخواست نفس عمیق بکشم تا شاید آرومتر بشم .
دیشب تا صبح همین وضعیت را داشتم وهیچ مسکنی دردمو تسکین نمیداد.
یه بار که از شدت درد تب کرده بودم ، تمام قدرتمو جمع کردم و بریده بریده گفتم :دارم خفه میشم ، گرمه برو عقب !
همسرم یه کم جابه جا شد و به شوخی گفت: ببین میدونی رقیب نداری اینهمه چموشی میکنی وگرنه خودت بغلم میکردی ومیگفتی از سرما دارم میلرزم .
کم کم خوابم برد.
یه سهل انگاری باعث شده بود که اینهمه درد بکشم.
به دندونپزشکتون که تشخیص عصب کشی دندونتون را میده وبرای یه هفته بعد وقت میده اعتماد کنین وعجولانه از مطب بیرون نیایین وسراغ دندونپزشک غریبه نرین که به درخواست شما تو همون جلسه دندونتون را سطحی پر می کنه ، نتیجه اش این میشه که مثل من مجبور بشین یه شب تا صبح به خاطر خوردن یه بستنی نا قابل درد بکشین وروز بعدش با شرمندگی برین پیش دندونپزشک خودتون وازش بخوایین دندون سطحی پر شده تونو خالی کنه و عصب کشی کنه.
محیط خونه ،خانواده همسرم،به لطف بعضی چیزا، خیلی گرم وشاده!

منو خیلی رعایت میکنن!
اوایل به وابستگی مادر همسرم وخواهر همسرم،به همسرم
حسادت میکردم!
همسرم ، مال من بود ،
کسی حق نداشت دوستش داشته باشه!
به همسرم گفتم!
الان دیگه اونا فقط منو دوست دارن
،منم خوشحالم!
مادر همسرم ،خیلی جوونه
،تیزهوشه و دل رحم!
دلش برای همه چیز وهمه کس می سوزه!
پدر همسرم، خیلی کم حرفه ،
منطقی ومهربون!
تا حالا نبوسیدمش
!
خواهر همسرم،خیلی نازه،
منو الگوی خودش میدونه،موهاش خیلی لخت وبلنده!
این موها منو اونقدر تحت تاثیر قرار داد که
یکی دوهفته بعد عروسی ،رفتم موهامو فشن کوتاه ،کوتاه کردم !
قد مادر همسرم وخواهر همسرم از من کوتاهتره !
برادر بزرگتر همسرم،کمی زودجوشه
،ولخرج واهل رقابت!
خواستگار سولماز ،
خواهرمه!
برادر کوچیکتر همسرم،تیزهوشه،
خوش برخورد وشیطون!
صد ساله ، که می خواد زودتر از بقیه ازدواج کنه!
........
هیچ وقت نشده سر زده بیان خونمون، خوشحالم!
وقتی من و همسرم ،سرزده میریم خونشون! اونا خیلی خوشحال میشن!
موقع خریدن هرچیزی نظر منو می پرسن، اوایل
خوشم نمی اومد ،اما الان خوشم می یاد!
تو تمام این مدت ،هروقت چیزی بهم برخورده،هیچ وقت نذاشتم اونا متوجه بشن، اونا هم همینطور!
خوشحالم !
اونوقتا عین گربه ها بودم، دوست داشتم به جای اینکه تو جمعشون به من توجه کنن،منو به حال خودم بذارن تا با همسرم تنها باشم!
الان خیلی از بودن تو جمع اونا لذت می برم
!
........
برادر کوچیکترهمسرم استعداد عجیبی ،تو تعریف وقایع داره!

یه ماجرای کوتاه را اونقدر قشنگ تعریف میکنه که، دیروز به نظرم رسید دزدکی صداشو ضبط کنم و بعد ماجراهاشو
به اسم مینیمالهای خودم بذارم تو وبلاگ!
مثلا ،موقعی که داشت ، ماجرای "حواس پرتی خودش (بنظرم داشته دید میزده) و زیر گرفتن انگشتای پای یه دختره را با چرخای ماشینش،جلوی در دانشگاه را تعریف میکرد ومیگفت :"دختره همونطوری که پهن شده بود وسط خیابون ،برای اینکه جلوی پسراخیط نشه، داد میزد،دنده رو عوض کن!!!!برو عقب،برو عقب!!!!... "
، خیلی خندیدم !
بیچاره دختره ،ممکن بوده انگشتای پاش له بشه!
الان عذاب وجدان گرفتم
!
یا مثلا ،سر ماجرای پرت شدن دوستش از پشت موتور ،موقع رفتن سر پست تو سربازی ،هم همین حس را داشتم!
میگفت:کلاه موتور سواری رو سرم گذاشته بودم ،هوا خیلی سرد بود،با دقت داشتم روبرومو نگاه میکردم،یهویی دیدم دوتا دست دراز ،ازکنار زانو هام نیمدایره زد ورفت پشت سرم ،بعدشم دو تا پای دراز !
بعدشم گرومب!
یهویی یاد رسول افتادم !
.........
از موتور سواری میترسید ،موقع سوار شدن با ترس نشسته بود ترک موتور،با یه دستش محکم ،میله پشت موتور وچسبیده بود وبا دست دیگه اش ساک لباسو محکم گرفته بود !
........
برگشتم عقب سرم ،دیدم پهن شده وسط جاده ،دوتا دست وپاش انگار که خشک شده باشه ،رو به هوا همونطوری مونده بود، جالب اینجاست که تو اون وضعیت ساکشم ول نکرده بود و محکم تو هوا نگهش داشته بود!
